ماندگار

میخواهم با بهار برایت خانه ای بسازم

کنار رود خانه ای که از ماه سر چشمه می گیرد

میخواهم با تو چراغی برای شبهای بی کسی اطلسی ها روشن کنم

می خواهم با تو از پلکانی بالا بروم که به خدا میرسد

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت توسط شهرام برازنده| |

اسپانیایی ها میگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از

هر

صدایی بلندتر است ." ایتالیایی ها میگن:"عشق یعنی ترس از

دست

دادن تو !" ایرانی ها میگن :"عشق سوء تفاهمی است بین دو

احمق كه با یك ببخشید تمام میشود

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت توسط شهرام برازنده| |

                   خونمون خالیه از تو ، رفتی تو واسه همیشه

                        رفتی و نبودن تو ، هنوز باورم نمیشه

                    این اتاق ساده کم بود ، جای تو قلب بهشته

             

پَر زد از زمین خاکی ، یه فرشته یه فرشته

اون عزیزی که تو دنیا یار من بود یاورم بود

نازنیم نازنینم اون فرشته مادرم بود

من چه خوشبختم که سالها روزگاری با تو داشتم

یادمه که با چه شوقی سر رو شونه هات میذاشتم

کاش میشد بازم ببوسم اون دو دست مهربونت

اسممو یه بار دیگه میشنیدم از زبونت

اشکامو تو پاک میکردی ، کاش برای بار آخر

من صدات میزدم و باز ، تو میگفتی جان مادر

کاش میشد حتی یه لحظه در کنار تو بشینم

اگه تو بودی میگفتی نذار اشکاتو ببینم

ای خدای مهربونم واسه تو رسیده مهمون

از دلم هرگز نمیره گر چه هست از دیده پنهون

توی قلب من میمونه تا ابد یاد یه لبخند

نازنینم رو از این پس میسپُرم به تو خداوند

اون عزیزی که تو دنیا یار من بود یاورم بود

نازنینم نازنینم اون فرشته مادرم بود

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت توسط شهرام برازنده| |

خدای من

دلیل گریه هام شاید واسه غربتیه که دارم

شایدم واسه شستن گناهام باشه

نمی دونم احتمالا" هم به خاطر این باشه که

وقتی عظمت خدا رو حس می کنم احساس حقارت می کنم

خدایی که تو قلبم جا دادم از این نبوده که بخوام خلوت تنهاییهامو پر کنم

خدا به خاطر این تو قلبمه چون بهش نیاز دارم مثل همه ی آدمای دنیا

می خوام وقتی اشک می ریزم هر قطره اشک اسم خدا رو روی گونه هام حک کنه

می خوام وقتی اشک به انتهای زندگیش می رسه رد پا بذاره و دوباره متولد بشه

دیروز وقتی داشتم با هیبت از کنار زندگی رد می شدم

فکر می کردم زندگی همون خداییه که باید تو قلبم باشه

ولی اشتباه می کردم چون وقتی ازش گذشتم از چشمم افتاد

بعد با کسی تا جایی همسفر شدم خیال کردم دیگه حتما" خودشه

ولی وقتی وسط راه منو رها کرد فهمیدم اینم نیست

از اون روز به بعد هیچ چیز و هیچ کس را با خدا اشتباه نمی گیرم

خدای من آنست که روحش در من جاریست

فقط اوست که گریه هایم را می بیند

او صدایم را می شنود

گناهان صغیره و کبیره ی مرا می بخشد

او را چه دوست داشته باشم چه نداشته باشم دوستم دارد همیشه با من است

خدایی که نزدیکتر از رگ گردن به من است

خدایا رحمتت را در اشکهایم قرار بده

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت توسط شهرام برازنده| |

عشق

خدایا

 

چه لحظه هایی که در زندگی تو را گم کردم اما تو همیشه کنارم

 

 بودی

 

چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم  نکردی

 

چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه

 

 موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی

 

چه روزهایی که سرم تو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر

 

میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما

 

 تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است

 

خدایا

 

وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم

 

 دادی

 

وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت

 

 و دنیا غم هاش رو بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی

 

 

خدایا

 

تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به

 

 زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی

 

وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته

 

 ام جا دادی

 

وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت

 

 براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین

 

 تر از از غصه های خودمه اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران

 

 بودن رو چشیدم

 

وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه

 

 خوردن واسه نداشته هاش نه شاد بودن واسه داشته ها

 

و وقتی به ازای نداشته ها  بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به

 

 بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم و فهمیدم بیشتر از اون چه که

 

 هستی باید مهربون باشی

 

خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون

 

خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم

 

دادن هایت    ندادن هایت    گرفتن هایت

 

دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را  حکمت

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت توسط شهرام برازنده| |

سلام خدای مهربون امشب می خوام یه چیزایی وبگم كه شاید

    

 

كمتر گفته باشم .خدای مهربون  می خوام اینبار برای همه اون

 

چیزایی

   

  كه بهم ندادی ازشما تشكر كنم واسه همه آرزو هایی كه براورده

 

نكردی هم مادی و هم معنوی آخه من كی هستم كه آرزویی داشته

 

باشم....

 

 خدای نزدیكم

 

خیلی وقت ها فكر می كردم وقتی سلام می كنم

  

 شما از دستم نا راحت هستید وجوابم ونمی دید اما حالا می فهمم

 

 نه یه چیز دیگه هست من هر چقدر كه بد باشم باز هم هر وقت

 

سلام می كنم

 

شما با مهربونی جواب می دید اما دریغ كه گوش من سنگین شده

 

ونمی شنوه آره سنگین از گناه !

 

خدای رئوف وزیبام قسم به خودتون كه هر چقدر كه این دنیا وآدما

 

وزرق وبرقشون اذیتم میكنند هر چقدر نامردی می كنند

 

بیشتر امیدم به شما بسته میشه پس بذارید

 

همینطور آزارم بدن بذاریداذیتم كنه این دنیا

 

اونوقته كه من با اشك شوق میام به درگاه شما

 

 و عاشقونه ازتون امان می خوام و میگم:

 

 الهم انی اسئلك الامان یوم لا ینفع مال ولا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم

 

وبعد سرم ومیندازم پایین وبا امید میگم:

 

 مولای یا مولا انت العزیز واناالذیل 

 

 وهل یرحم الذلیل الا العزیز

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت توسط شهرام برازنده| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ